آرزو
از اين سكوت چگونه رهايي مي توان يافت
چگونه ميتوان بر بال سخن نشست و رفت
رفت تا بيكران ازادي تا افق تا ان جا !
تا كجا ؟
تا جايي كه بجز نور دگر من بودم و خدا .
Sh.sharifi
از اين سكوت چگونه رهايي مي توان يافت
چگونه ميتوان بر بال سخن نشست و رفت
رفت تا بيكران ازادي تا افق تا ان جا !
تا كجا ؟
تا جايي كه بجز نور دگر من بودم و خدا .
Sh.sharifi
قلب من از سختي روزگار سختي مرمر را گرفته
روحم از خشكي اطرافيان ترنم كوير را آموخته است
من ديگر توان ماندن و بودن با اين سخنران گزافه گوي را ندارم
تحمل بي تابي گرسنگان را در سر مسروران شكم سير ندارم
من از جفا خسته ام
shahab.sh
به قول سهراب عزیز :
خرده هوشی (است و )
سر سوزن ذوقی
به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد.
فرمانیه
در گذشته املاک زمینهای این منطقه متعلق به کامران میرزا نایبالسلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.
فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.
اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.
جماران
زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگهای بزرگ به دست می آمده است، آنجا را جمران، یعنی محل بهدست آمدن جمر نامیدهاند.
پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می کرده است. عدهای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلالالدین رومی گرفتهشده است.
جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.
داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش، میرزا داودخان، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت.
درکه
اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می شده است دانسته اند.
دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
روایت شده است که قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.
زرگنده
احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته این منطقه ییلاق کارکنان روسیه بوده است.
قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله" و "ک" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله، مخفف کلات به معنای قلعه است. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاههای لشگرک، ونک و شمیران بوده است، به آن( قله- هک) گفته شده است.
کامرانیه
زمینهای این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان، وزیر امور خارجهتعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه، با خرید زمینهای حصاربوعلی، جماران و نیاوران، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمینها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.
محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش، محمودخان احتشامالسلطنه، محمودیه نامید.
نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت) ؛"ور" (صاحب) و "ان" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت.
ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر میشود.
یوسف آباد
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفیالممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.
پل چوبی
قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازهها، دروازه شمیران بود با خندقهایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن، از پلی چوبی استفاده میشد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و همچنین برخی نیز معتقدند که یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) میباشد.
منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامرانمیرزا، یکی از صاحبمنصبان قاجر، به نام منیر گرفته شدهاست.
آنگاه كه مردماني داراي بيرق - ارتش و پادشاه و نماينده مي شوند ميتوان گفت كه آن زمان نقطه آغاز تمدن آن كشور است
پرفسور آرتور كريستنسن
كلمه آريا در فارسي باستان و سانسكريت ايري و در اوستا ائيريه ناميده مي شود . خود كلمه ائيريه در چم نجيب و شريف است . نام ايران كنوني نيز برگفته شده از ائيرينه است كه در چم ( معني ) سرزمين آريايها گفته مي شود . مهم ترين اقوام آريايي به شرح زير بوده اند :
آتروپاتان ( آذربايجان كنوني ) , سوزيانا ( خوزستان ) , كردستان (مادها ) سمرقند , بخارا , تاجيكستان و . . .
مساحت سرزمين هاي نژاد ايراني با احتساب تاجيكستان , افغانستان , قفقاز و ايران در حدود دو ميليون ششصد هزار كيلومتر است . كه در گذشته نه چندان دور با بي ليقاتي حكام وقت از دست رفت . كه اميد داريم آيندگان با درايت و تقويت نيروي ايراني همه آنان را پس بگيرند
مورخين آغاز مهاجرت آرياها به ايران را در حدود هفت هزار سال پيش دانسته اند . اين قوم دسته اي از اقوام هند و اروپايي هستند كه امروزه در هند , آلمان , يونان , روم و . . . ساكن هستند . قمستي كه در ايران ساكن شدند امروزه ايرانيان را تشكيل مي دهند و قمستي ديگر از هم وطتنان ما امروزه در هند ساكن شده اند . زيرا پس از يورش تازيان به ايران و گرفتن خراج ها سنگين و تحت فشار بودن ديني , آنان مجبور به ترك وطن گشتند

بسم الله الرحمن الرحيم
داستان منو حاجی درویش
آسمان بودن با آسماني زيستن فرق مي كنه داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم مربوط مي شه به يه آدم عجيب و غريب بيشتر از اين توضيح نمي دم گوش كن تاببيني كي و چه جور آدمی بود:
يه روز از روز هاي تابستان هوا گرم بود و خورشيد عمود مي زد به زمین و به مخ ادماش. اين قدر به منم فشار آورده بود كه تصميم گرفتم فردا كه جمعه بود رو بزنم به دشت و كوه و صفايي به عقلم بدم بار و بنديل و جمع كردم و همه رو ریختم تو كوله علي گفتم و كله ي صبح ازخونه زدم بيرون هوا گرگ و ميش بود صداي ناله ي سگی به گوش ميرسيد ولي اين قدر دور بود كه به گريه ي زنا شبيه شده بود بعد ازطی مسير به دامنه ي كوه رسيدم و عده اي رو ديدم که دارن از كوه بالا مي رن منم دستم رو پشتم حلقه كردم و شروع كردم سربالایی كوه رو بالا رفتن هنوز خيلي راه نرفته بودم صداييي پر طنين و زيبا گوشم رو قلقلك داد چنان با اون صداي قشنگ اسم علي و الله رو با آهنگ مي خوند كه آدم هم حال مي كرد هم دلش به چشماش مي گفت گريه نكن چون قلب و دل آدم به اين جور اسما حساسن.
هر چه چشم گردوندم صدا بود ولي صاحب صدا نبود ولي تو كوه پيچيده بود و همه استفاده مي كردن بعد حدود 1 ساعت پياده روي به محوطه ي بالا كوه رسيديم يه هو هواسم رفت پيش همون منبع صدايي كه گفتم يه پيرمرد لاغر رويه گليم كهنه نشسته بود و همين جوري كه داشت آواز مي خوند با یه ساز كهنه (دف) ور مي رفت خيلي با حال بود ريش سفيد و برفی بلند موهاي پريشان و بلندي پاچه ي شلوارشو گذاشته بود توي جورابش و چه چه مي خوند.
يه جايي اون نزدیکی ها پیدا كردم و نشستم كه هم زير سايه باشم هم اون رو ببینم. يارو با خودش هيچ چيزي نياورده بود فقط خودش بود و سازش بر عكس من بودم و يه كوله و پر از هله هوله و خورني.
هر كاري كرد نتونستم خودمو نگه دارم رفتم جلو گفتم حاجي چاي مي خوري؟ يه نگاه عاقل اندر سفيه به من انداخت و گفت حاجي خودتي من مكه نرفتم، گفتم انشاالله با هم بريم حالا چاي مي خوري، گفت نيكي و پرسش رفتم بساطم و جمع كردم آوردم کنارش پهن كردم فلاكس چايي رو برداشتم و رفتم پيشش دو تا چايي با حال لب سوز و لب دوز ريختم گفتم بفرما گفت بسم الله يه كله چايي رو رفت بالا و گفت خير ببيني بچه. از بچه گفتنش اصلاً حال نكردم پيش خودم گفتم به جاي تشكرش بهم بستا. گفتم حاجي تنهايي، گفت بگو والي نگو حاجي، گفتم آقا والي تنهايي گفت آره گفتم آخه هيچي با خودي نياوردي اين بالا گفت چرا پس اين چيه گفتم اين سازه گفت تو اين چند ساعته كه اين جام همين بسمه.
آفتاب ديگه بالا آمده بود چاي من حسابي صداي حاجي والي رو باز كرده بود، سازش رو برداشت، شروع به زدن کرد و رفت نتونستم نگاش كنم پاشدم جمع و جور كردم و دنبالش راه افتادم و رفتيم خوند و زد همه داشتن حال مي كردن رفت و نشست رو تخته سنگي پا هاشو زيرش جمع كرد و يه نگاه به من انداخت و گفت بچه خسته نشدي دنبال من اومدي گفتم نه با حالی خوشم مي ياد گفت از چي گفتم از خودت از صدات از سازت همچين بگي نگي انگارته دلش حال كرد، شروع كرد به زدن مگه ديگه ول مي كرد باور كن تو حال خودش نبود رو ابرا راه مي رفت از نور انرژي مي گرفت مي زد و مي خوند }الله يا الله علي ولي الله الله يا الله علي ولي الله .......{ نميدونم كجا بود ولي هر جا بود از جای من بهتر بود.
چون معلوم بود دلش نمي خواست پياده بشه حال درويش رو كه ديدم كم آوردم پا شدم بدون خدا حافظي گذاشتم درامدم رفتم از صداش دور شدم ولي بانگ صداش تو گوشم بود رفتم چند ساعتي خلوت كردم و به نظاره كردن آدماي جور وا جور نشستم. هوا داشت گرماي خودشو به رخ مي كشيد پاشدم و عزم خانه كردم سراشيبي كوه را گرفتم و پاين اومدم تو راه تو فكر بودم و ديدم يكي زد پشتم گفت كجا رفته بودي بچه؟ ديدم حاجي خودمونه از يه طرف خوش حال شدم كه ديدممش از يه طرف ناراحت چون زد افكارم و پاره پاره كرد ريخت زمين گفتم سلام، نمي خواستم حالتون رو خراب كنم گفت عيبي نداشت شروع به تعريف كرديم و اومديم پايين پرسيدم آقا والي بچه نداري گفت چرا يكي دارم ولي دور دور گفتم مگه كجاست؟ گفت خارجه زندگي مي كنه گفتم شما با خانومت چرا نمي یای چرا تنهایی، آه بدي كشيد گفت ميناي من دو ساله خاموشي گرفته و من و تنها گذاشته فهميدم چه خبره گفتم خدا بيامرزتش ببخش نمي خواستم ناراحتت كنم گفت نه خدا نخواست .......
گفت تو چند سالته گفتم 19-20 سال گفت چه سن قشنگي گفتم چرا گفت ياد باد آن روزگاران ياد باد گفتم يه سؤال شخصي بپرسم گفت تو كه از اون اولش داري مي پرسي ديگه هر چي مي خواي بپرس گفتم درويشي؟ لبخندي زد و گفت نه گفتم آخه ظاهر چيز ديگه اي ميگه گفت اين ظاهر تنهايي. البته با اهل حق بد نيستم ولي خيلي نه ديگه نپرس گفتم باشه گفتم ولي از ارادت به علي (ع) چي مي خواي بگي گفت يا حق علي شير خدا بود و بس . علي فقط علي نبود علي تمام بود. بچه يه نصيحت كنم بهت از علي دست بگير تا علي دستت رو بگيره گفتم چشم گفت بی بلا.
خلاصه ارادتش به علي رو توي دل ما حسابي جا كرد تا پايين با هم آمديم، گفت ديگه بسه راه من از تو سواست گفتم خيلي حال دادي مرسي كه به سؤالام جواب دادي گفت دوستی کردم كه شايد دوستي بر دلم مرحم كند گفت يا علي و رفت و رفت و رفت.
( دست علی یار همه تون )
( نوشته: sh.sharifi )